جلوه های مدرنیسم در ادبیات
« ريشه ي واژه ي مدرن برگرفته ازلفظ لاتين Modernus است که خود از قيد Modo مشتق شده است. در زبان لاتين معناي Modo اخيراًRecently ، و به تازگي Of this time است.»
(Robert B.Pippin. p17)
امروزه اين کلمه با بسامد بالايي در بسياري از علوم از جمله ادبيات،هنر،فلسفه،تاريخ،علوم اجتماعي و... به کار مي رود و به جرات مي توان گفت که معناي آن با توجه به استفاده ي آن، در هر يک از رشته ها متفاوت است،اگرچه رابطه ي عميقي از جهت مبناي فکري بين آنها وجود دارد.
اما تمايز شيوه هاي معاصراز سنتي ،معنايي است که شايد بتوان گفت حجم کارکردي بيشتري را درعرصه ي معنايي اين واژه به خود اختصاص داده است.
پرفسور کريستوفر ويتکام در سلسله مقالات خويش درباره ي هنر و ادبيات دوره ي مدرن و پست مدرن ، درباره ي واژه ي مدرن مي گويد: " کلمه ي مدرن به هر چيزي که مربوط به عصر خودش باشد،اطلاق مي شود. به عنوان مثال در هنر، هر اثري که خلق مي شود نسبت به دوره ي ماقبل خويش مدرن محسوب مي شود.
به بيان کلي تر منظور از مدرن در بيشتر موارد آوانگارد يا پيشرو بوده است.
در نتيجه شايد درست نباشد که براي اين کلمه معنايي محدود را بدون در نظر گرفتن متن در نظر بگيريم.
شارل بودلر"Charles Baudleaire " شاعر و انديشه ور فرانسوي در1863مقاله ي معروف و تاثير گذار خود را با عنوان " نقاش زندگي مدرن" منتشر کرد
تاکيد بودلر دراين مقاله بر اين است که بايد ويژگي هاي هر دوره اي را در دل آثار پديدآمده در همان دوره کاويد ،به عبارت ديگر بر نو شدن ودگريسي اسباب آفرينش هنري تاکيد دارد.او معتقد است که" اگر جامه ي لازم و ضروري هر عصر را با جامه اي ديگر جايگزين کنيد به ترجماني بد از آن دوره متهم مي شويد"(کهون154
مدرنيسم چيست؟
براي مدرنيسم نيز مي توان از جنبه هاي مختلفي رويکردهاي متفاوتي داشت. سوال هاي زيادي پيش مي آيد:
-آيا مدرنيسم تنها به يک دوره ي زماني اطلاق مي شود؟
-هر آنچه در تقابل با سنت پديد آمده است،
جلوه هايي از مدرنيسم است؟
مشغله هاي تفکر مدرنيستي چيست؟
براي پاسخ دادن به اين سوالات بهتر است باز هم در ابتدا به خود کلمه برگرديم.
Modernism)) اسمي است مرکب از صفت (Modern) و پسوند (Ism) ايسم است. يکي از کاربردهاي عمده ي (Ism) جايي است که اين پسوند به اسم يا صفت افزوده مي شود و دلالت بر تعاليم، آيين ها ،مکاتب و عقايد مي کند.

اما اصطلاح مدرنيسم در متون به شيوه اي ابهام آميز به کار رفته است. اين اصطلاح مي تواند به فلسفه يا فرهنگي که در دوره ي مدرن بوده است ، اطلاق شود و يا مي تواند به يک دوره ي تاريخي مشخص تر ،مثلا به ادبيات يا هنر طي سال هاي 1850 تا 1950اطلاق شود
به نظر مي رسد که مدرنيسم يک دلالت عام دارد و يک دلالت خاص. مدلول دلالت عام آن ، انديشه ها ، مکاتب ، روش ها و رفتارهايي است که در هر وضعيت و شرايطي اصالت را در آن امري مي بيند که تازه ترين است و گويي وظيفه ي خود مي داند که از امر نو در هر شرايطي هواداري کند.که اين وجه مدرنيسم بيشتر به تفکر مسلط به اين دوره برمي گردد تا وجه زماني و دوره اي آن.
مدرنيسم در کاربرد خاص خود، ناظر به جنبش هنري اوايل قرن بيستم است که با تلاش و سرعت بسيار در پي بريدن از سنت قرن نوزدهم، در تمام عرصه ها بود.
هابرماس مدرنيته را از مدرنيسم به لحاظ فلسفي و تاريخي متمايز کرده و معتقد است : " مدرنيته به عنوان مفهومي واجد محتواي فلسفي و تاريخي از مدرنيسم وسيع تر و مهم تر است و تجددگرايي مدرنيسم)مفهومي است که بيشتر در ادبيات و هنر رايج است. مدرنيسم شورشي فرهنگي عليه سنت است که تنها در حوزه ي فرهنگ اعتبار دارد."(هولاب183
مدرنيته سهم مهمي در مطالعات جامعه شناسي دارد،جامعه شناسان به مطالعه و نظريه پردازي در اين مقوله بسيار پرداخته اند
نظرات بسیاری در این زمینه وجود دارداما به نظر مي رسد اگر خود را به يک نظريه محدود نکنيم وبه تلفيقي از اين نظريات معتقد باشيم، به درک بهتري در اين مقوله خواهيم رسيد.
اعتقاد به آن که مدرنيته هم يک طرح است (Project) وهم يک فرايند(Process) ، اعتقادي است که در آن هم به اراده ي آزاد واختيار انسان نظر مي شود وهم به تاثير زمان و تاريخ توجه مي شود و قابليت آن را دارد تا در بيشتر عرصه هاي تحقيقي ما را به رهيافتي درست رهنمون کند.

ازاين ديدگاه تلفيقي مدرنيته ناظر است به مجموعه اي از رويدادها ، تحولات، تغييرات و روندهايي که از حدود چهارصد سال پيش در جغرافياي اروپا آغاز شد و به نسبت به ادوار پيشين تاريخي و تمدني ،در عرصه هايي چون سياست، اجتماع، علم، صنعت، فرهنگ ، دين و اقتصاد به دستاوردها، حرکت ها و بن بست هايي منتهي شد، که مجموعه ي اين رويدادها مدرنيته را به امري منحصر به فرد تبديل کرد. امري که از چالش برانگيزترين موضوعاتي بود که تا کنون انسان را به خود مشغول کرده بود. مدرنيته با خود پرسش ها و پاسخ هاي فراواني را به همراه آورد که هنوز بسياري از آن ها در معرض چالش هاي فراواني قرار دارد
در اين جا ديگر به نظر مي رسد مدرنيته فقط دلالت بر" تازه ترين "ها نمي کند، بلکه علاوه بر آن ناظر به" پيشرفته ترين" ها هم مي باشد. در واقع ساکن ديار مدرنيته بودن يعني تعلق داشتن به جهاني که در آن "هر آن چه سخت و استوار است دود مي شود و به هوا مي رود". جمله ي بسيار مشهور مارکس که تقريبا در بيشتر مقالاتي که درباره ي مدرنيته است ،بدان برمي خوريم.
اما در تقسيم بندي حوزه هاي مختلف مدرنيته ، هابرماس تجدد يا مفهوم هگلي اصل ذهنيت را در سه حوزه ي علم، اخلاق و هنر جاي مي دهد و تعريف مي کند:
الف-حوزه ي علم، حوزه ي جهان آزاد و افسون زايي شده و رهيده از جزميات غير علمي است.
ب-حوزه ي اخلاق که منجر به تحقق آزادي فردي و حقوق همگاني مي شود و مبتني بر اصول عدالت است.
ج-حوزه ي هنر که حوزه ي درون گرايي وبيشتر حديث نفس است .
رابطه ي مدرن،مدرنيسم،مدرنيته
هم ريشه بودن اين کلمات به طور طبيعي، خويشاوندي معنايي را نيز در پي خواهد داشت .
مدرنيته ي اجتماعي خانه ي هنر مدرن است ، حتي آنجا که اين هنر با قدرت عليه آن شورش مي کند." (13)
رابطه اي خصمانه بین مدرنیته و مدرنیسم.
اگر چه سبک نگارش درمدرنيسم تحت تاثير زندگي ابر شهري ، نو آوري تکنولوژيک و پيشرفت سريع زندگي مدرن است اما پديده هاي مدرنيته ي «بورژوايي» را به طنز مي کشد و نفي مي کند."(ويتورث81
چنان که در آثار دوره ي مدرن دقت کنيم ، شاخص ادبيات دوره ي مدرن ، آثاري هستند که نظريات منتقدانه اي نسبت به آراي مدرنيته دارند:
آثاري چون« سرزمين هرز» از ت. اس . اليوت ، «اوليس» از جيمز جويس ، «محاکمه» از کافکا ، نمايشنامه هايي از ساموئل بکت ، اوژن يونسکو و برشت که نمايشنامه هاي معنا باخته (Absurd) لقب گرفته بودند، تاخت وتازي عظيم عليه مدرنيته را آغاز کردند ، که اين نظريات منتقدانه کم کم موجبات ظهور پست مدرنيسم را فراهم آورد.
ریشههای فلسفی مدرنیسم
اما هر گسستي از گذشته اگر پيوند با مرجعيتي ديگر را به همراه نداشته باشد ،متزلزل و ناپايدار خواهد بود. پس مدرنيته نيازمند مرجعيتي موثق و معتبر بود تا بتواند با تکيه بر آن ،پايه هاي خود را تثبيت کند ومدرنيته عقل را برگزيد وبا تکيه بر آن که در واقع تکيه بر خود بود، کسب اعتبار کرد. اين ارجاع به عقل انساني و برگزيدن آن به عنوان مرجع حقيقت و يقين، اولين بار در انديشه ي دکارت متجلي شد، واز همان نقطه بود که خردمداري به عنوان اصل بديهي تفکر مدرن شناخته شد.

اگر بودلر را جزء اولين کساني مي دانند که از واژه ي مدرن در تبيين انديشه ي خويش استفاده کرده است،رنه دکارت را پدر فلسفه و تفکر مدرن ناميده اند،جمهور مورخان فلسفه او را پدر فلسفه ي جديد مي دانند.
اما بيشتر کساني که در اين عرصه انديشيده و قلم زده اند، معتقدند که سه انديشمند بزرگ يعني نيچه، فرويد و مارکس در بالندگي فرهنگ مدرن بيشترين تاثير را داشته اند. اين سه با طرح نظريات انتقادي در پيشرفت وتکامل انديشه ي مدرن سهم بسزايي داشته اند.
مدرنيسم در ادبيات
تسلط بي چون و چراي رئاليسم رفته رفته کمرنگ تر شد و محبوبيت خود را در بين نويسندگان از دست داد(رئالیسم دنیای درون + فلسفه ی جدید و استنباط متفاوت + ذهن مدرَک و شی مدرِک )
تغيير در سبک و شيوه ي نگارش است .
آثار دوره ي مدرن به راحتي و به سرعت قابل درک نيستند ، آن ها مانند پستوهاي تو درتوي يک عمارت عجيب هستند که خواننده را دعوت به تجربه ي اين پيچيدگي هامي کنند.
جريان سيال ذهن که در پي کشف ضميرناخودآگاه توسط فرويد وارد دنياي ادبيات شده بود ، پيچيدگي هاي زيادي را در رمان مدرن موجب شد ( رمان های وولف ، کافکا ، پروست و فیلم های هیچکاک و لینچ
خط روايت مستقيم شکسته مي شود و زمان دائماً پس و پيش مي شود. در رمان "خانم دالووي" ( یا رمان دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد )خواننده صفحات بسياري را پيش مي رود در حالي که در رمان ، زمان ايستاده است و بسياري از وقايع تنها در طول يک ساعت تقويمي و شايد حتي لحظه اي ،اتفاق مي افتد.
بسياري از ماجراهايي که خواننده در رمان با آن همراه است ، تنها در ذهن سيال راوي اتفاق مي افتد و مفهوم زمان از چنبره ي واقع گرايي ادبيات دوره ي ويکتوريا رها مي شود. اين وضعيت غرق شدن خواننده در پيچيدگي هاي اثر نوعي مشارکت و تعامل بين خواننده و متن را در حين مطالعه ي اثر به وجود مي آورد.
شايد بتوان با رويکردي اجتماعي گفت که روزگار نو ، روزگار بحران هاست. و ادبيات و هنر اين دوره ،بازتاب اين بحران و اغتشاش است.
ادبيات مدرن از ادبيات عامه پسند فاصله گرفت
بررسي تعدادي از ويژگيهاي آثار
مدرن به طور اخص در رمان و شعر
فروپاشي ارزش هاي عمومي (تقدس زدايي
باور انسان به معنا فرو پاشيد و اساساً باور انسان به اعتقادات عمومي فروپاشيد.
در شعر نيز اولين تقدس زدايي ها و بي باوري به ارزش هاي عمومي در اشعار بودلر ، شاعر و منتقد فرانسوي به چشم مي خورد .
" رفيق شفيق ، تو خود مي داني
من تا چه حد از اسب ها و کالسکه ها وحشت دارم
هنگامي که داشتم از عرض بلوار عبور مي کردم
و از خلال اين آشوب متحرک ، راه گريزي مي جستم
هاله ام طي حرکتي ناگهاني از سرم لغزيد و درون گل و لاي مکادام افتاد
شهامت آن را نداشتم که از زمين برش دارم
فکر کردم که از دست دادن نشان صنفي ام ناراحتي کمتري در پي دارد ،
تا شکسته شدن استخوان هايم.
و با خود گفتم از اين ها گذشته ، هيچ بخت شوري نيست که تسلايي در پي نداشته باشد .
از اين پس خواهم توانست در هيئتي ناشناس ولگردي کنم
دست به اعمال ناشايست بزنم ........
و در نتيجه من هم اينجايم ،
مردي درست همانند خود ت ." (برمن189
2-تنهايي) تن درندادن به وضعیت موجود )
يکي از ويژگي هايي که در بسياري از آثار رد پايش را مي توانيم ببينيم، تنهايي است . مضمون بسياري از رمان هاي مدرن ، تنهايي آدم هايي است که به وضعيت موجود تن در نمي دهند و براي هماهنگي با فرم کلي و يکنواخت تحميل شده از طرف محيط ، تن به هر ذلتي نمي دهند و خود را تا مرتبه ي هماهنگي با نازل ترين چيزها ، فرو نمي کاهند. پس محکوم به تنهايي
مي شوند . وقتي دنياي درون و تنهايي آنقدر بزرگ مي شود که جايي براي دنياي بيرون باقي نمي ماند به محض ذره اي نفوذ بيرون به درون ، شخص بالا مي آورد.
تنهايي مضمون مکرر بسياري از شعرها و داستان هاي دوره ي مدرن است و حتي اين مضمون همچنان به دوره ي پست مدرن انتقال يافته و صورت هاي متعددي براي بازنمايي پيدا کرده است.
3- بدبيني و يأس خودمحورانه نسبت به حال و آينده
انسان در دوره اي زندگي مي کند که کسي حرف هايش را نمي فهمد و از برقراري رابطه اي خوشايند روح ، عاجز است . راوي رمان " بوف کور" به معناي مدرن کلمه تنهاست و اين تنهايي کم کم به بدبيني و يأس منجرمي شود.
آينده اي که بر پايه هاي متزلزل خردباوري استوار شده بود و فجايع جنگ هاي جهاني و بي خبري انسان از انسان ...... همه و همه به اين بدبيني دامن مي زند. جنگ ها به اين بدگماني ها عمق بخشيدند . جنگ هاي جهاني ، منطقه اي ،موقعيتي ، سياسي و.... برداشت هاي خوش بينانه ي مذهبي وغيرمذهبي زير سوال رفت و حال و هوايي پديد آمد که ناکامي عقل گرايي قرن نوزدهم را ، به گونه اي بسيار متقاعد کننده نشان داد. بيشتر دنيا درگير جنگ شد ، اروپا ويران شد و روسيه درگير انقلابي شد که درنهايت به تکه پاره شدنش انجاميد.
ت . اس . اليوت در شعر" مردان پوک " به روشني اين بدبيني و يأس را به تصوير مي کشد:
"چهره هاي درهم رفته ي پايکوب زمان ،
پريشان از پريشاني با پريشاني ،
آکنده از خيالات و تهي از معني ،
بي قيدي آماسيده بي هيچ تمرکز.
مردان و کاغذپاره ها چرخان از باد سردي
که مي وزد پيش و پس از زمان.....
رانده در بادي که مي روبد تپه هاي تيره ي لندن را.....
*******
........................
فروتر آييد ، فروتر ،
فقط به درون دنياي تاريکي هميشگي ،
دنيا ، دنيا نه ، بلکه آنچه دنيا نيست ؛
تاريکي دروني ، محروميت
و تهي دستي از هر دارايي ؛
خشکاندن دنياي احساس ،
تخليه ي دنياي تخيل ،
از کار افتادن دنياي روح برودبرک(4)
اين شعر نمايشي از تهي شدگي محض است ، رسيدن به نقطه اي که گويي به هيچ ختم شده است و حتي خالي از کابوس است. مردان پوک مرداني هستند که اليوت بودن و نبودن آنان را يکسان مي داند و صدايي از آنان به گوش نمي رسد.
اين عنصر بدبيني و يأس که علاوه بر شعر در رمان مدرن نيز به چشم مي خورد ، از کليدي ترين عناصر تکرارشونده است .
4- فرد گرايي
"نشانه ي مدرنيسم در شعر ، بروز شاخص هاي فردگرايانه بود"
موضوع فرد گرايي ارتباط محکمي با ماجراي تأثير روانکاوي بر ادبيات دارد. زيرا روانکاوي بود که ثابت کرد ، روح و دنياي فردي انسان ها غيرمشترک است.
همانطور که قبلاً اشاره شد بيزاري نيچه از يکسان پروري و گله مداري انسان ها، مدرنيست ها را به سمتي سوق داد که بيشتربراي فرد و به نام فرد بنويسند . جهان دروني را بيان کنند و تنها به توصيف جهان بيروني اکتفا نکنند ، زيرا جهان بيروني را ازهر لحاظ محصول تسلط برنامه ريزي شده اي مي دانستند که جز يکسان پروري نتيجه اي ندارد. و بايد در ماهيت آن ترديد کرد.
جامعه اي که مشتق از دستورالعمل هاي فلسفي ، اجتماعي ، سياسي و اخلاقي خاصي هستند و انسان ها مجبورند به آن ها مراجعه کنند. پس نويسنده و شاعرمدرن در پناه به دنياي فردي ، از جهان فردي گفتند و ترجيح دادند که دنياي خارج را که تبديل به يک برنامه ي مشترک شده است ،کنار بگذارند.
5- عدم قطعيت
به علت پيچيدگي فوق العاده زندگي درعصرجديد و نيز به علت نبودن ثبات و قطعيت دراين دوره اي که همه چيز بي وقفه در حال دگرگون شدن بود ، توليد آثار ادبي نيز تحت تأثير اين بي ثباتي قرار گرفت.
"و شگفت آور نيست که لحن غالب آثار ادبي قرن بيستم ، صرف نظر از ديدگاه مطرح شده در آن ها ، لحني است حاکي از تنش و عدم قطعيت. در اکثرآن ها احساس فشار ونا ايمني کاملاً بارز است ." ( لاج
بخشي از شعرهاي اليوت مبهم بودن فردايي را به تصوير کشيدند که حتي بعضي در برآمدن خورشيدش ، شک داشتند ، و باعث شد تا شعرها و رمان هايي به دنيا بيايند که نمايشگر اين اتمسفر پرتنش و نا امن بودند.
بدبيني و يأس و نداشتن اميد به فردايي که عدم قطعيت در آن موج مي زند، رفته رفته بشر را به نيست انگاري سوق داد. آنجا که هيچ سوالي را نمي توان به قطعيت پاسخ داد.
7-تغيير جهان بيني از کلي گويي درون گرايانه ايده آليستي به ماتريالستي جزيي نگر
تي . اي .هولم به عنوان يک شاعر در پايه گذاري مکتب ايماژيسم (تصوير گرايي) ، سهيم بود . اشياي کوچک و خشک در شعر او مورد توجه قرارمي گيرند. او فکر مي کند که " شعر ما را بايد وادار کند که اشيا را دقيقاً همانطور که شاعر ديده است ، ببينيم.
هدف والا نزد او توصيف دقيق و صحيح و مشخص است.
شيئي که توصيف مي شود ممکن است به جاي آن که مهم باشد ، بي اهميت و به جاي آن که برانگيزنده ي روح باشد ، سرگرم کننده باشد، مهم آن است که آن شيئ با چه مهارتي در قالب کلمات نشان داده شود. موضوع مهم نيست.
اين نکته در حقيقت تنها نکته اي است که ناتوراليست ها ، سمبوليست ها و مدرنيست ها همگي بر آن اتفاق دارند که هيچ موضوعي ذاتاً از هيچ موضوع ديگري شاعرانه تر يا ادبي تر نيست." هارلند192
در واقع اسباب زيبايي شناسي شاعر در محيط بيرون شکل مي گيرد.
تاگور در مقاله ي خود درباره ي شعرمدرن ، گزينش کلمات را در مدرن بودن شعر بسيار موثر مي داند و هم عقيده با هولم است.
او در اين مقاله شعري را مثال مي زند که در آن " قورقور قورباغه با خنده ي محبوب شاعر يکي شده و او انتخاب کلمه ي قورباغه را به شاعر آن تبريک ميگويد."(Tagore)ص8
زيرا اين انتخاب را بسيار مدرن تر از به عنوان مثال کلمه ي شاعرانه و مستعملي چون دريا
مي داند.
او در همين مقاله عنوان مي کند که " در قرن19شعر ذهني (Subjective) بود و در قرن بيستم شعر عيني ( Objective) شده است ."( Tagore)
"عيب اصلي شعر کهن ما اين بود که سوبژکتيو بود و بيش از آن که با ما و زندگي ما و ديگران سر و کار داشته باشد (زنده را به زنده پيوند دهد) با باطن ما سر و کار داشت." (آتشي 34
اين جمله مانيفست انقلاب نيما يوشيج برعليه شعرکلاسيک بود. و درهمه ي شعرها ي نو او به کارگرفته شده است.
در شعر غير مدرن ، هر چيزي اعم از خبر ، شيئ ، موضوع و... به جاي آن که به واقعيت بيروني ارجاع شود به سبب نداشتن نگاه به عالم بيرون به يک صورت مثالي و غير واقع در شعر تبديل مي شد. مثلا اگر ما به شمع نگاه مي کرديم به جاي آن که به يک ماده ي جامد قابل سوخت که از پارافين ساخته شده توجه داشته باشيم ، آن شمع به يک عنصر ذهني ( مثلا عاشق دلسوخته ) تبديل مي شد که در واقع هيچ ارتباطي با آن نداشت .
منوچهر آتشي شاعر معاصر در کتاب " شاملو در تحليلي انتقادي " به روشني تفاوت اصلي شعر مدرن و کلاسيک را در همين تمايز سوبژکتيويته از ابژکتيويته مي داند .
او سرو را در ادبيات کلاسيک مثال مي زند و اين که در حق سرو در ادبيات فارسي چه جفاهايي که نشده است. سرو را هرگز کسي به درخت بودن نشناخته ، بلکه همواره قامت يار بوده است و بس . اين جفا نه فقط در حق سرو ، بلکه در حق بسياري از چيز هاي ديگر اتفاق افتاده است.انگار بسياري از کلمات حق اين را نداشتند که وارد دنياي شعر شوند .
" نگاه کردن نشانه اي از نشانه هاي مدرنيسم است. شعر کلاسيک ما و حتي جهان ، قرن ها به علت بي توجهي به اين اصل ، دچار جمود و کليشه شده است. ما " شئ " را يا "چيز" يعني "مدلول" را في نفسه و جدا از انسان ننگريسته ايم. في المثل اگر به گلي نگريسته ايم ، به کنش و واکنش بين آن ها اعتقاد نداشته و بلافاصله حضور همه جانبه ي شئ در هستي خود را رها کرده ، سر به درون خود برده ايم و از" چيز"،چيزي ساخته ايم که ذهني کردن را به ما تحميل کرده است و با بديلي مناسب با آن برخورد کرده ايم ." (آتشي 28
8-شکل به ظاهر پاره پاره و فرم پيچيده و غير منسجم
تاکيد بر فرمهاي تکه تکه، روايتهاي منقطع، و کلاژهايي ساخته شده از مواد مختلف که به ظاهر هيچ ارتباطي با هم ندارند و انگار بر حسب تصادف کنار هم چيده شده اند .در واقع چنان که تاگور در مقاله ي ذکر شده دراين نوشتار مي گويد : " شاعر مدرن انتخاب نمي کند که بعد بچيند ." (Tagore )
درباره ي شاعران مدرنيست نوشته شده ،آمده است : "سرزمين هرز، اثر اليوت يکي از متون بنيادين مدرنيسم است . سرزمين هرز يک متن پاره پاره و خرد شده است که در ظاهر هيچ انسجامي ندارد و تصوير هاي بي ارتباط در پي هم مي آيند ولي در نهايت ، کل شعراز يک منطق و استعاره ي مرکزي پيروي مي کند . آن يک ضد روايت است . استعاره ي ديدن و بينش عيني هسته ي مرکزي شعر است و اين همان مرکز مدرنيسم است."
"سرزمين هرز به خواننده نشان داد که چگونه مي تواند معني را از دل نابساماني ها و پاره ها ، بيرون بکشد.اين ساخت کلي از يک معني جمع نشدني ، اساس شعر مدرن بود ."
رضا براهني در جلد اول کتاب " طلا درمس" در اين باره چنين مي گويد: "تصوير ها در يک شعر بايد دور هم بچرخند و يک شکل دروني را تشکيل دهند و يک هارموني را سامان دهند(605)
به سبب اهميت اين موضوع براهني در جلد دوم "طلا درمس " دوباره به اين بحث برگشته و تأکيد مي کند:
" در شعر امروز نمي توان يک سطر را خواند و سطر ديگر را ناديده گرفت. يک تصوير في نفسه مطرح نيست بلکه تلفيق آن با تصاوير ديگر و در سرتاسر يک شعر مطرح است. اين تلفيق و تکوين که پيدايش شکل ذهني را ممکن مي سازد، شعر امروز را از شعر کهن ، که شکل ذهني خود را در يک بيت متجلي مي ساخت ، جدا مي کند. شکل ذهني ، سلسله اعصاب شعر است . آن شبکه ي پيچيده و مرموز و دقيق است که تمام بدنه ي شعر را در خود دارد.
++++++++++++++++++++
جلسات ماهانه ی شعر زنان تهران